|
یادداشتهای تنهایی | ||
|
سفر مرا به سرزمین های استوائی برد و زیر آن بانیان سبز تنومند چه خوب یادم هست واژه ای که به ییلاق ذهن وارد شد: وسیع باش و تنها سر به زیر باش و استوار ××× کم پیش میاد که یه معلم بتونه در روح دانش اموزاش تاثیر بذار این تاثیرها ماندگارند وتا همیشه در روح ما می مونند برای من هم یک بار این اتفاق توسط معلم علوم راهنماییم خانم داوودی افتاد این متن رو هم ایشون در دفترچه خاطراتم برای من نوشتن هر جا هستن دستشون رو می بوسم. ×××
[ ۱۳٩٠/٥/۱٧ ] [ ٤:٠٦ ب.ظ ] [ طاهره ]
گاهی اوقات بعضی اتفاقات اونقدر داخلشون قصه برای گفتن دارن که ادم میمونه کدوم رو بگه مثل سقوط هواپیما که توش کلی ادم که هرکدوم داستان منحصر به فرد زندگی خودشون رو یدک می کشند با هم در یک زمان و مکان وبه یک شکل به خط پایان می رسند. *** مسافرین محترم پرواز 305 به مقصد ..... صدای زن گوینده در همهمه سالن گم شد. آنهایی که باید می شنیدند،شنیدند و به سمت راهرویی به راه افتادند.پیرزن گامی سنگین برداشت پاهایش سعی می کردند چشمانش را از تصویر پشت سر جدا کنند.تصویری که همه دارایی اش در این دنیا بود در قاب عینکش نقش بسته بود .لبخند پسر و عروسش به روی او و لحظه ی بعد آنها هرکدام دست دختربچه ای را گرفته بودند و پشت سرشان می کشیدند صدای بچه ها را تا لحظه ورود به راهرو می شنید که می پریدند و داد می زدند :"خداحافظ مادربزرگ... خداحافظ مادرجون " ولی در روبرو همه قابها خالی بودند . چیزی به پایش خورد. سر خم کرد،عروسکی بود. پسر بچه ای از انتهای راهرو دست مادرش را رها کرد و به سویش دوید با دیدن عروسک لبخندی صورت خیسش را پر کرد،عروسک را به سینه اش فشرد و به سوی مادرش دوید:" مامان...مامان پیداش کردم،می دونستم گم نمیشه "دست مادر را گرفت، صورتش را با استین پاک کرد،انگار در جواب لبخند مادر می خواست گریه اش را توجیه کند: "اخه تو که میدونی اینو بابا داده...گفت این یه فرشته است، مگه فرشته ها مواظب بچه ها نیستند...بابا می گفت وقتی این با منه خیالش راحته که چیزیم نمیشه... " مادر و پسر از اتوبوس پیاده و وارد هواپیما شدند مادر حرفهای بچه را که هر سال دو هفته بیشتر با پدرش نبود می فهمید بچه درطول سال قصه های مادر را درباره خوبی های پدر می شنید پدر قهرمان زندگی اش بود. می دانست وقتی از هواپیما پیاده شوند و در طول این دو هفته هم مانند سالهای قبل لحظه ای از پدر جدا نمی شود .برای این بچه پدر تنها مرد دنیا بود و حرفهایش بی چون و چرا درست برای همین مطمئن بود فرشته کارش را درست انجام می دهد او در کنار پنجره ای پهلوی مادرش نشست. تا زمانی که فرشته با او بود هیچ چیز اذیتش نمی کرد... او باور داشت . مسافران روی صندلی ها جا می گرفتند مادر با چشمهایش مسافران را تا لحظه نشستن دنبال می کرد. دختر و پسر جوانی چند ردیف آنطرفتر جا گرفتند دست در دست هم نشسته غرق در صحبت شدند مهماندار جوانی که از کنارشان رد شد فهمید از نقاط مشترکشان می گویند از خوشبختی که در چشمانشان موج می زد حدس زد نقاط مشترک تا اخر پرواز سرگرمشان کند دختر می گفت : " اگه هردومون تو اون دانشگاه نبودیم شاید هیچوقت همدیگر را پیدا نمی کردیم " پسر لبخند زد مهماندار خوشبختی شان را میفهمید شاید او هم اگر مهماندار نمی شد هیچوقت همسفر زندگی اش را پیدا نمی کرد که الان همراه یک مسافر کوچولو در خانه چشم به راهش بودند از وقتی این مسافر کوچولو آمده بود همسرش مهماندار مخصوص او شده بود و از همراهی او در سفرها جا مانده بود. مسافرین محترم لطفا در جای خود روی صندلی ها نشسته و کمربندها را ببندید. شب بود. آسمان پارچه ی سیاهش را بر سر کشیده بود.چیزی به فرود نمانده بود. اغلب مسافرها خواب بودند مهماندار گوشه ای ایستاده بود و هر چند گاهی به درخواستهای مسافران رسیدگی می کرد. زوج جوان نجوای شبانه شان پایانی نداشت پیرزنی خواب بود کودکی دست در دست مادرش با چشمهایش سیاهی شب را می کاوید معلوم نبود در خیالش در ان سیاهی چه دیده بود که عروسکی را سخت به سینه می فشرد. ........ صداهایی خفیف و عجیبی توجه مسافران را جلب کرد.همه چیز به آرامی شروع به لرزیدن کرد....لرزشها به طور پیوسته جان می گرفتند شدید....شدید....شدیدتر می شدند.مهماندار فهمید این دفعه قضیه جدی است مسافران با تعجب و ترس همدیگر را نگاه می کردند. همه جا تاریک و جیغ و فریادها بلند شد.مهماندار می دانست چه اتفاقی در شرف وقوع است قبلا در مورد جایی که برای پناه گرفتن در این لحظه احتیاج داشت فکر کرده بود پشت ردیف صندلی ها کنار در انتهای راهرو نشست لحظه ها به سمت سقوط می دویدند فکرها مثل تازیانه ای بر مغزش فرود می آمدند تصویر همسرش در استانه ی در در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود انگار می خواست به پایش بیافتد با زبان بی زبانی می گفت : " این دفعه نرو ...دیگه چیزی نمونده ...مسافرمون نزدیکه ...تنهام نذار "مسافر کوچکش را هنوز ندیده بود لمس نکرده بود با خود گفت : "بگذار معجزه شود...من قول دادم مواظبشون باشم نه من نمی میرم برای همیشه مواظب مسافر کوچولوم هستم ... " لرزش ها شدید بود لحظه اخر نزدیک بود مسافرها از صندلی ها کنده شوند ... جیغ... لرزش ...تاریکی......سقوط. مهماندار چشم باز کرد...تاریک بود و سرد....سکوت حکم فرما بود....دوباره چشمهایش را بست. نزدیک صبح گروه های نجات رسیدند.صدای ادم ها و بوق ماشینها ...همهمه ای بود.مهماندار در گرگ و میش صبح لاشه ی تکه تکه ی هواپیما را دید.معجزه اتفاق افتاده بود .او سالم بود.شعف را درونش حس کرد. هنوز به سختی باور می کرد. ارام بلند شد و به اطراف نگاه کرد. منظره اطراف ترس و مرگ را بر سرش اوار کرد.عینک پیرزنی شکسته بود و او چشمهای بازش را دید که با ارامش به او خیره بودند.زوج جوان دست در دست هم ارام خوابیده بودند ظاهرشان اشفته بود ولی باز هم با چشمهای خیره به هم خوشبختی را بین خود تقسیم می کردند.شاید در این لحظه از اخرین نقطه مشترکشان حرف می زدند،(مرگ). امدادگرها نوری را به داخل انداختند وبه سمت کودکی که ناله می کرد رفتند وضعش وخیم بود وقتی او را روی برانکارد می گذاشتند عروسکی کوچک از دستش رها شد و روی دامن زنی افتاد که با صورت خون الود و بی جان چند لحظه پیش کودک را در اغوش گرفته بود . مهماندار می خواست بیرون برود یکی از امدادگرها پشت او بود ودیگری روبرویش و با تشویش و اضطراب به سوی مهماندار خیره شده بود.امدادگر جلویی داد زد: " کسی اون پشت زنده مونده ؟ "امدادگر دیگر در حالی که نبض مهماندار جوانی را که روبرویش خوابیده بود می گرفت. گفت: "ضربه های شدید کارشون رو کردن این یکی هم سرش به جایی خورده " سر مهماندار جوان در پشت ردیف صندلی ها پنهان بود ولی خونی که از سرش رفته بود کف هواپیما را قرمز کرده بود امدادگر عقبی ادامه داد: "نه... بریم دنبال بقیه....
[ ۱۳٩٠/٥/۱٥ ] [ ٢:۱٢ ق.ظ ] [ طاهره ]
این مطلب از وبلاگ "چهره سبز" گرفته شده است. لطفا آن را در اینترنت و فضای حقیقی پخش کنید. سلام آقا یا خانم وبلاگ نویس. من روی سخنم با شماست . با شمایی که گاهی نوشتن یک شعر یا یک داستان یا یک لطیفه یا یک خاطره رو به نوشتن یک حقیقت ترجیح می دی. ... بارها وبارها پیش اومده که یه اتفاق تو رو به یاد یه اتفاق دیگه بندازه. دیروز وقتی داشتم فندک آشپزخونه رو پر میکردم (با یکی از این قوطی های گازی که شبیه حشره کشه) یه جرقه گاز اطراف من رو یهو شعله ور کرد و این آتیش تا بازوی راستم رو سوزوند والبته خیلی سطحی صورتم رو . اگه قوطی گاز رو پرت نمیکردم شاید تو دستم منفجر میشد و دست و صورتم رو برای همیشه داغون میکرد. بعد از این اتفاق یاد سکوتی افتادم که ما گاهی اوقات مرتکب میشیم. خبر آتیش گرفتن بخاری نفتی فلان مدرسه در فلان قسمت کشور خبری تکراری برای اخبار شده و دیگه تکرار نمیکنه . هنوز گاهی اوقات روزنامه یه چیزایی راجع بهش میگه . آموزش و پرورش چند تا وعده ی سر خرمنی میده . ولی تو... آقا یا خانم وبلاگ نویس چه حالی بهت دست میده وقتی صورت فرشته های حاشیه ی شهرها یا روستاها رو اونقدر کریه ببینی که گریه ات بگیره ؟ چرا سکوت میکنی؟ بهای سکوتت چقدره ؟
دل به چی خوش کردی ؟ به افزایش بازدید کننده های وبت ؟ به افزایش تعداد نظرات مطالبت ؟ چرا در قبال کارهای اشتباه دیگرون سکوت میکنی ؟ چرا گاهی میخوای حتماحرفات از اتفاقات امروز بگه ؟ یکم به دیروز فکر کن .به انواع آتیش گرفتن بخاری و کلاس و بچه ها . به سوختن یه معلم فداکار . این سوختنها همش مربوط به زمستون سالهای قبل میشه اما بیا قبل از رسیدن زمستون بعدی یه کاری کن. تاسف باره که ما گاز رو از ایران میفرستیم ترکیه تا اونجا کودکان ترکیه ای تو گرمای دل پذیر بخاری و شومینه و شوفاژبشینند ودرس بخونند و پیشرفت کنند وخودمون اینجا طبق آمار رسمی 30 هزار تا از مدارسمون بخاری استاندارد و گازی ندارند. تاسف باره که بیمه هزینه ی جراحی پلاستیک دانش آموزان تصویر بالا رو نمیده . چرا ؟ چون این یک عمل زیباییه و میگه ما هزینه ی عمل درمانی رو میدیم! نمیدونم رئیس این شرکت بیمه چه طور شبا خوابش میبره. گاهی وجدان بر قوانین مسخره ی بیمه برتری داره آقای رئیس.
این وظیفه ی شخص خاصی نیست که اعتراض کنه . وظیفه من و توییست که تو تنها محیطی که آزادانه حق نطق داریم اعتراض کنیم . سکوت نکنیم . شاید توسایه سکوتمون یه مدرسه ی دیگه... یه زمستون دیگه...
[ ۱۳٩٠/٥/۱٢ ] [ ۱:٤۱ ب.ظ ] [ طاهره ]
زمین سرد است گویی خون در رگهایش جریان ندارد و پایم همچنان می لرزد من در این خرابه ها چیزی جز خاکستر روزمرگی نمی بینم کاشکی تنها نبودم پاهایم حسرت هم قدمی را می کشند کاش حس تلخ مرگ را احساس نکرده بودند شاید اینقدر نمی لرزیدند
[ ۱۳٩٠/٥/۸ ] [ ۸:۱٥ ب.ظ ] [ طاهره ]
دوباره بض های سرد دوباره یاد زندگی دوباره فصل های غم دوباره شعرهای سرد ز قهرهای کودکی دلی پر از امید و باز جداکننده ای زیخ دوباره زندگی شاد یه خاطره ست ، یه خاطره ست دوباره فکر میکنم به لحظه های رفته ام به شانس های بی صدا که رد شدند ز هر طرف دوباره باز حس سرد ولی پر از امید و شور به فکر رفتنم ولی پر از گناهم و غمم دوباره در خیال خوش نگاههای تو به من و باز دستهای تو به دور دستهای من یه حس شاد یه فکر خوب به زندگی کنار تو و من دوباره هستم و به تو فکر میکنم
[ ۱۳٩٠/٥/۸ ] [ ٧:٤٩ ب.ظ ] [ طاهره ]
این شعر رو تقدیمش میکنم به دو دوستانی که درکنارشون لذت بخشترین لحظات زندگیمو گذروندم و با ناراحتی ازشون جدا شدم : من امدم اما دلم کجاست جا گذاشتمش ان را میان میز و نیمکت کلاس وقتی که با زنجیری از بغض های بی صدا می کشیدمش جا گذاشته ام من امدم اما بدون دل من امدم خسته و خشک و بی صدا زیرا دلم را میان ان نیمکت ها در میان جمع های شاد بچه ها میان خنده های شاد نوجوانی ام زیر درخت بید گوشه ی حیاط مدرسه و زیر لایه های خسته ی زمان جاگذاشته ام
[ ۱۳٩٠/٥/۸ ] [ ٧:۳۱ ب.ظ ] [ طاهره ]
لبخندها سالهاست که از این شهر رفته اند سالهاست لبخندها میان بوته های زرد میان این سیاهی و دود و قیل و قال میان لایه های زرد شهر لبی که به خنده گشوده شود نمی یابند کودک شاد خاطرات کودکی سالهاست رنگ خنده های ناز کودکی ندیده است خدای من سالهاست ما و این دلهای کورمان نبودن تو را نفهمیدیم من با دلم دعا میکنم شاید لبخندها پس از سالها میان خاک و گل و زیر کپه ای از خاکهای سرد دل غمیده ی ما را به خنده های دوباره ای شاد کنند
[ ۱۳٩٠/٥/۸ ] [ ٧:۱۱ ب.ظ ] [ طاهره ]
لطفا بخونید ونظراتتون رو بهم بگید درختی خشک در گورستان تاریک به دور از رنگهای شاد و پرشور میان خاک سرد گر گرفته فضای سرد قبرستان مه الود رها کرده میان ابرها شاخ و هم ریشه میان سنگ کرده چه شد این برگهایش کس نداند تن چندی به زیر شاخه خفته میان خاکها این بید خسته چه اندوه و عذاب و ناله دیده که میداند چرا در فصل گل نیز به شاخه لخت و عریان و تکیده ز برگش هر شب و هر روز سازند پتویی نرم بر هر قلب خسته و هر تیشه که بر این خاک خورده غمی را در دلش ارام کرده خدا داند که این خشکیده شاخه ندیده در شبی ارامش و خواب میان دستهایش او گرفته شبی را تا شبی لالای مهتاب صدای پارس سگ می اید از دور زسنگ کودکان او کرده فریاد صدای داد تیشه بر سر سنگ که گوید بشکن ای فریاد انسان صدای زجه مادر سر خاک گرفته در برش ان جسم بی روح نگاه اخر و ان بوسه خواب به روی گونه های سرد گلگون که شاید باز گردد او به دنیا بگیرد دست در دستش دوباره که شاید بار دیگر او بگوید بگوید مادرم ای بهترینم منم میخوانم اینجا داد خواهم زد به روی خاک که ای اغوش سردت وداعی خسته با دنیای حیوان که وقتی بر بگیری من در اغوش نخندی بر من پر کرده عصیان که هر فردی و هر انسان خاکی به دور دل غبار کهنه دارد نمیدانم چرا او حکم عقلش برایش جای دل اندیشه دارد
[ ۱۳٩٠/٥/۸ ] [ ٥:۱٢ ب.ظ ] [ طاهره ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||